تبلیغات
بال پرواز مسافر - از تجربه های تلخ تا امید رهایی
بال پرواز مسافر
صفحه نخست       پست الکترونیک          تماس با ما              ATOM            طراح قالب
گروه طراحی قالب من گروه طراحی قالب من گروه طراحی قالب من گروه طراحی قالب من گروه طراحی قالب من
به نام قدرت مطلق



وقتی به این سخن بنیان فکر می‌کنم، که  انسان است و یک دنیا جهل و ناآگاهی،این مساله برایم واضح تر می شود و آن موقع است که به حکمت تکرار مکررات ایشان پی میبرم و آرامشی غریب در وجودم برقرار می‌شود. وقتی‌که می‌گویند انسان تاوان سنگینی برای جهل و نادانی‌اش باید بپردازد؛ لابد جهل و نادانی در خانوادهٔ ما بیداد می‌کرد که دو برادر با مصرف شیشه دارم،

 هشت یا نه سال پیش برادرم محمد که بی‌اندازه مهربان است بعد از چندین سال مصرف تریاک به مصرف شیشه روی آورد، از آن دست انسان‌هایی بود که شیشه او را دیوانه می‌کرد و عقل و مشاعرش را از دست می‌داد، با توهم شدید، محبت بی‌اندازه همراه با گریه، حیف‌ومیل کردن پول‌هایش و صدها رفتار نامتعادل ... خانوادهٔ ما به هم‌ریخت آن روزها را خوب به یاد دارم، به قول بنیان عزیز که همیشه می‌گویند که وقتی فردی مصرف‌کننده شود یک طایفه به هم می‌ریزد. محمد یک حسابدار ماهر و مدیر مالی هتلی بین‌المللی بود، اما به کجا رسید، در اثر مصرف شیشه به تمام بالادستی‌هایش بی‌حرمتی کرد و رفتارها، حرکت‌های اشتباه و ناهنجارش مسئولین را بر آن داشت تا او را از پستش بردارند و چون استخدام بود اخراج نشد و تعلیق شد. همهٔ ما خواستیم که نجاتش دهیم ولی مگر می‌شد حصار شیشه را شکست و متقاعدش کرد که در ورطهٔ نابودی است؟ روزهای سیاهی داشتیم، همه ناآگاه بودیم، خواهر و برادرها پدر و مادر پیرمان و راه به‌جایی نداشتیم، جهل روی جهل، همه از ترس آبرو خود را آزار می‌دادیم. ای‌کاش آن سال‌ها پیام کنگره را دریافت می‌کردیم، اما خب حتماً زمانش نرسیده بود، وقتی ناآگاهی باشد تمام تصمیمات و حتی اقدام برای نجات یک انسان اشتباه اندر اشتباه است. با وضعی که برادرم داشت فقط می‌توانستیم با قضاوت قلب و ناچاری او را به یک کمپ تحویل دهیم، با یک برنامه‌ریزی غافلگیری جلوی چشمان پدر و مادرم مأمورین کمپ او را با ضرب و شتم بردند و ما همه در خلوت و دور از چشم‌های محمد اشک می‌ریختیم. او که عزیز ما بود و تمام مسائل و مشکلات خانواده را حل می‌کرد، مثل بیگانه‌ای او را به مکان و انسان‌های ناشناخته سپردیم. آن روزها و شب‌ها را به خاطر دارم، اصلاً عمیق نمی‌خوابیدم، هرلحظه از جا می‌پریدم، قلبم آشفته بود و ترس وجودم را فرامی‌گرفت، مدتی گذشت و دوباره جغد شوم خبرهای بد از راه رسید، محمد از کمپ رودهن فرار کرد و با پاهای برهنه پیاده به خانه برگشت. همه از اینکه مورد خشمش قرار بگیریم، وحشت داشتیم؛ و دوباره تصمیم اشتباه گرفتیم و او را در بیمارستان روانی مهرگان بستری کردیم، ناآگاهانه به بهترین برادرمان آسیب رساندیم، او را شوک دادند و ما امیدوار که خوب می‌شود، افسوس... زیر تختش پایپ و شیشه پیدا می‌کردیم و آن‌قدر جهل داشتیم که از او ناراحت می‌شدیم و سرزنشش می‌کردیم، دریغ از ذره‌ای همدردی و درک، ای‌کاش ای خورشید عالم‌تاب کنگره شمارا آن موقع می‌شناختم.
کاش می‌دانستم از سر لذت و سرخوشی به این ماده پناه نبرده و سیستم ایکس و فیزیولوژی بدنش و تعادل روان و تفکرش از بین رفته و ازکارافتاده است. ما، ترک‌های بسیار غلط و فاجعه‌آمیزی را برگزیدیم و کلاً در اشتباه و بی‌خبری بودیم. بعد از بیمارستان ما جسدی بی‌روح، ساکت، غمگین و افسرده، منگ و زرد، بی‌انگیزه، بی لبخند را تحویل گرفتیم. بعدها مراجعه به کلینیک ترک اعتیاد و استفاده زوری از قرص‌های ناپروکسن و ترغیب جلسات بیهوده... اما بی‌فایده بود مدتی ادامه داشت و بعد همان اوضاع تا اینکه دوباره به کمپ بردیمش، قبل از رفتن در ساندویچ خود شیشه جا ساز کرد و مسئولین آنجا وحشیانه در هوای سرد و برفیِ حیاط کمپ او را لخت شلاق زدند خدایا کمکم کن بتوانم بنویسم، ای خدایی که امواج عشق را در میان انسان‌ها جاری کردی و محبت را در خانواده‌ها و روابط خواهر و برادرها قراردادی، تو را سپاس می‌گویم که هرلحظه با منی ... می‌خواهم بنویسم تا تلنگری شود بر سیاهی‌ها... برادرم از کمپ آمد، شیشه از او گرفته شد فقط همین ولی مصرف متادون، تریاک، شیره ادامه داشت تا مدتی پیش دوباره متوجه مصرف گاه و بی گاه شیشه شدیم، با کمک آموزش‌ها خود را آرام می‌کنم و بافرمان برداری از راهنمایی‌های راهنمای دلسوزم ایمان‌دارم برادرانم قطره‌ای از این اقیانوس پاک و بی‌انتها می‌شوند، خوشحالم که ایستاده‌ام و پیام رهایی کنگره را به گوششان می‌رسانم تا با اذن قدرت مطلق راه آمدنشان هموار شود. به امید آن روز خانواده‌ام را به صبر توصیه می‌کنم تا انوار زرین عشق بافرمان خداوند ممزوج شود و راه روشنایی به قلب یخ‌زدهٔ عزیزانم باز شود و این شب‌های سیاه را به روشنای صبح منتظر می‌مانم.
ابزارهای زیادی را این وادی عشق به من پیشکش کرد، هرکدامشان بی‌قراری‌هایم را به امید بدل می‌کند و تلاش و ادامه را در من به جوشش وا‌می‌دارد ‌. این پیام استاد سردار در تمام تارو پودم رسوخ می‌کند: از بیداری تا هوشیاری فاصلهٔ چندانی نیست، اما ما انسان‌ها بایستی صبر داشته باشیم، برای هر یک از ما قدمی تازه؛ یعنی آمیختن با روشنایی، درج است بر پیشانی عالم ...

به امید روزی که کنگرهٔ شصت جهانی شود و محمدهای بسیاری از تاریکی جهل به روشنایی عشق و انسانیت و آرامش رهنمون شوند و روش dst مانند خورشید تابناک بر تمام روش‌های غلط ترک اعتیاد خط بطلان بکشد، همان‌گونه که اینک کشیده و تاوان سنگین جهل و ندانستن کاهش یابد و خداوند بنیان عزیزمان را در پناه خود سلامت نگاه دارد و به ایشان و خانوادهٔ ازخودگذشتهٔ شان برکت دهد. آمین

نویسنده: همسفر مهری،





نوع مطلب : دستور جلسات هفتگی، 
برچسب ها : کنگره 60، همسفران،
لینک های مرتبط :
          
دوشنبه 17 آبان 1395
دوشنبه 27 شهریور 1396 11:15 ب.ظ
A fascinating discussion is definitely worth comment.

I do believe that you ought to write more on this topic, it may not be a taboo matter but generally people do not speak
about such issues. To the next! Many thanks!!
پنجشنبه 9 شهریور 1396 03:47 ب.ظ
Great goods from you, man. I have understand your stuff previous to and you are just extremely excellent.
I actually like what you have acquired here, certainly like
what you're saying and the way in which you say it.
You make it enjoyable and you still care for to keep
it wise. I can not wait to read much more from you. This is actually a wonderful web site.
چهارشنبه 30 فروردین 1396 07:34 ق.ظ
It's remarkable designed for me to have a web site, which is valuable designed
for my know-how. thanks admin
سه شنبه 22 فروردین 1396 11:14 ق.ظ
I appreciate, result in I discovered exactly what I was looking for.

You've ended my four day lengthy hunt! God Bless you man. Have a nice day.
Bye
سه شنبه 2 آذر 1395 10:57 ب.ظ
مهری عزیز فوق العاده نوشتی همه احساس و امیدتو با تمام وجودم لمس کردم ...برای امید و آرزوهات دست به دعا بر می دارم ...
دوشنبه 17 آبان 1395 11:50 ب.ظ
چقدر صداقت در نوشتار جاری بود .مفهوم واقعی عشق تحت تاثیرشعور نویسنده قرار گرفتم.از بنیان کنگره چیزی نمیگویم ...زیرا زبانم قاصر است.جملات ماهرانه وحرفه ای وارامشبخش.وسخن کوتاه کنم .ضمن اینکه چقدر میل دارم از بیان این شیوه داستان ها بسرایم .چرا که عشق واقعی معنا می یابد
.مهری عزیزم کامنت پدرم رو هم برات کپی کردم تا با انرژی بیشتری برای همه بنویسی
دوشنبه 17 آبان 1395 11:13 ب.ظ
مهری عزیرم منم مثل راهنمای خوبمون با خوندن دل نوشته ات اشک ریختم...
من ابمان دارم برادرهایت و همسرت راه کنگره را باعشق دنبال میکنند .
ممنونم که اینقد با احساس و زیبا می نویسی...
دوشنبه 17 آبان 1395 01:00 ب.ظ
سلام
فقط چند روزه وبلاگم رو راه اندازی کردم ، موضوع وبلاگ من یکم اختصاصیه ، یعنی فقط با وبلاگ های پر محتوا مثل وبلاگ تو تبادل لینک می کنم . اینجوری هم بازدید تو زیاد میشه و هم بازدید من.

ممنون میشم یه سر بزنی و باهام تبادل لینک کنی
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر





آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
امکانات جانبی